
مادرم هفت هشت ساالم بود سر میز نهار مادر به برادر گفت همه میمیرند... ما هم میمیریم! من که خب چیزی نمیفهمیدم یک آن دلم رفت .. اشکم درآمد .. مادر بلند شد رفت سر اجاق منم هراسان به دنبالش ! بغلش کردم گفتم مادر نمیر تو رو خدا .. حالا گریه نکن کی گریه بکن ! برای اینکه مادرم دور از جانش نمیرد خودم را داشت...
ادامه مطلب
سلام امروز رمان در .همسایگی گودزیلا. تموم کردم در کل رمان زیبایی بود ولی تقریبا اخرش گریه دار بود همین دیگه فعلا امضا : Me...
ادامه مطلب
בنیاﮮ ماבפֿـتــــرا:پر از لاكاﮮرنگارنگ... گرבنبنداﮮطلایـﮯ..نقره اﮮ... انگشتر و جواهر قراراﮮבפֿترونـﮧ تلفناﮮ2 ساعتـﮧ گریـﮧ كرבناﮮ یواشكـﮯ زیر پتوهاﮮ صورتـﮯ בفترچـﮧפֿـاطرات اهنگگوش בاבناﮮنصف شبـﮯ اس בاבناﮮ شبونـﮧ مسـפֿـره كرבטּهمـבیگـﮧ پر از פֿـر פֿوانـﮯ هاﮮ شب امتحاטּ كلمـﮧ هاﮮرمزﮮكـﮧ فقطפֿـوבموטּمعنیشو میـבونیم رازایـﮯكـﮧ فقط פֿـوבموטּ ازشوטּ פֿـبر בاریم :)בنیاﮮماבפֿـتراپره از احساسات پاك ورویاهاﮮבפֿـتروونـﮧ:) ...
ادامه مطلب
نه چشمآטּ آبــﮯ دارَم نه کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَد هَمیشِه کَتآنـﮯ مـﮯ پوشَم روی چَمَن هآ غَلت میزَنَم عِشوه ریختَن رآ خوب یادَم نَداده اَند وَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮ بوﮮ اُدکُلنَم مَستت نمیکُند نگرآטּ پآک شدטּ رُژ لَب و ریملَم نیستَم لآک نآخن هآیم اَز هزآر مترﮮ داد نمیزَند گآهـﮯ اَز فَرط غُصّه بلنَد دآد میزَنم خدآیَم رآ بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم وبَعضـﮯ آدم هآﮮ اَطرافَم رآ هَم بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم شَبهآ پآیه پَرسه زَدن دَر خیآبآטּ و مهمآنـﮯ نیستَم بَلد نیستَم تآ صُبح پآﮮ گوشـﮯ پِچ پِچ کُنم وَ بگویَم دوستَت دآرَم وقتـﮯ حتـﮯ به ت...
ادامه مطلب