خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

زندگی نباتی .
یادمه بچّه تر که بودم مامان بزرگم یه سکته ی مغزیِ شدید کرد ، از اون به بعد میگفتن مامان جون قراره زندگی نباتی کنه .
منم عقلم قد نمیداد زندگی نباتی چیه که
فکر میکردم زندگیش مثه نبات شیرین میشه !
مامانم اون موقع ها میگف الان حال مامان بزرگ جوریه که آب جوش هم بریزی رو دستش حس نمیکنه ، حس لامسه توش مرده ...
منم که نادون بودم ذوق میکردم میگفتم وای چقدر خوبه ها ، مثلا میشه بپری وسط برف تا دلت میخواد بازی کنی اما سردت نشه !
داشتم واسه ی اوضاع احوالِ الآنم دنبال یه کلمه میگشتم که خوب توصیفش کنه یهو یاد همین زندگی نباتی افتادم .
حالا دیگه خیلی وقته که منم زندگیم نباتی شده ... که دیگه هیچی حس نمیکنم ...
تازه دارم میفهمم نگاهِ مامان بزرگم که میکردم میدیدم گوشه چشمش خیسه واسه چیه
تازه دارم میفهمم این نباتِ برعکسِ تمام نبات های دنیاس ، شیرین نیست که هیچ
مزه بادوم تلخ میده
من تازه دارم میفهمم چقدر زندگی با طعمِ نبات دلِ آدم رو میزنه ...

امضا : Me

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۵ساعت توسط ME

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

صفحه بندی