مغز علاقهی عجیبی دارد به برگشتن و برگشتن. برگشتن به تمام خاطراتِ ذخیره شده. خاطرات خوب را سریع و راحت رد میکند، اما روی خاطرات بد گیر میکند. مثل ماشینی که بخواهد از جادهای با شیب تند بالا برود؛ کمی پیش میرود و پایت را که از روی گاز برداری، برمیگردد شروع سربالاییها. قفل میکند درست آنجایی که سرازیریها تمام شده و سربالاییها شروع. هی گاز میدهی تا جادهی صعب العبور را رد کند و دوباره بیفتد توی سرازیریها، هی گاز را رها میکنی و برمیگردی اول سختیها.آخرش خسته میشوی. پایت را از روی گاز برمیداری و ماشینت را که همان مغزت باشد، همان جا رها میکنی و به شیب تند جاده که همان خاطرات بدت باشد زل میزنی. شاید کسی پیدا شود و نجاتت دهد؛ وگرنه مجبوری آنقدر به سربالاییها نگاه کنی که یا خوابت ببرد، یا دنیا تمام شود.
امضا :Me
برچسب:
نویسنده: مهدی رستمی
تاريخ: چهارشنبه
17 خرداد
1396 ساعت: 19:22